|
زخم زمان زنگار زردی که غیر عشق است بر صورتمان داغ کرد و زندگی هر چه که نخواستیم به ما داد تا هنوز لذت حسرت نداشته ها ما را حلق آویز سپاه عقده هایمان کند،بر شانه های خدا که زدی سلام ما را هم به او برسان دلمان برایش تنگ شده...
امروز روز تصفیه حساب دانشگاه بود. فکر نمی کنم روز حساب خدا هم اینقدر به ملت گیر بده که اینا میدن. البته بعید نیست که اونم گیر بده آخه انگار خدا هم جز همین مسلموناست. بهتر از این نمیشه مطمئناْ. البته تا یادم نرفته بگم اینجا چند نفر از خدا هم مسلمن ترن. (البته ترن مورد توجه بچه های کرد) امیدوارم هیچکس به اداره گیر نکنه. بدتر از هر چی بخوای آدمنماهای بیشعوری هستن که تو این اداره ها به صورت انگل وار زندگی می کنن. این مملکت لعنتی همه چیش همینجوریه. دارم به حرفه نیچه ایمان میارم که خدا هم مرده . برای خودت زندگی کن تا لذت ببری
نمی دانم درباره شعرهای جناب شمس چه بگویم فقط می دانم همه باید اینگونه بنویسند برای رسیدن به ............
من با کسی سر جنگ ندارم اما با باد که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد نمی دانم که چه می شود کرد.
براى دخترم دخترم سنت شان بود زنده به گورت كنند تو كشته شدى ملتى زنده به گور مى شود. ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد او كه پول مرگ تو را گرفته شام حلال مى خورد. تو فقط ايستاده بودى و خوشدلانه نگاه مى كردى كه به خانه ات بر گردى اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم و خيل خيال هاى خوش آينده بر در و ديوارش پرپر مى زنند. تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى مرغى حيران كه مضطربانه چهره ى صيادش را جستجو مى كند تو به دام افتادى همچون خوشه ى انگورى كه لگدكوب شد و بدل به شراب حرام مى شود. كيانند اينان پنهان بر پنجره ها، بام ها كيانند اينان در تاريكى كه با صداى پرنده ى خانگى پارس مى كنند. كشتندت دخترم كشتندت تا يك تن كم شود اما تو چگونه اين همه تكثير مى شوى. آه نداى عزيز من گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود باز شد گسترده شد و نقشه ى ايران را در ترنم گلبرگ هايش فرو پوشانيد و اينانى كه ندا داده اند بلبلانند ميليون ها تن كه گرد گلى نشسته و نام تو را مى خوانند. يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى خوانند نشنوى يعنى پنجره ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد او كه صيد حلال مى خورد.
حتماً سراسر شب صدامان مى كردى
ای شکوه خمخانه عشق کدامین پیاله را حواله هستی کرده ای که زمین در سماع است و چرخان به دور خورشید سرم بر زانوی توست دلخوشیام سرسپردگی توست
سلام خداحافظ سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.خب نگویند تو را چه می شود که مرا بی پاسخ گذاشته ای و دلخوشیات دلبستن به دلتنگی من است. سلام خداحافظ نمی گویم از این پس چون همیشه در کنارم هستی سلامم را قورت می دهم و خدا، حافظم نیست اگر از تو دل بکنم سرم به سلامتیت بر باد سراحیم شکسته اگر بی یاد تو بنوشم و روزم خراب اگر دقدقه ات در آن نباشد تو را چه بنامم ای معشوق عالمیان
وصال مدفن عشق است. ای به سخره گیرنده جاودانی غمناکی ات فزون تر از تبار من، فریاد سکوتم را در پس هزار حرف ناگفته به تو می سپارم تا آواز بودن و لذت بردن سر دهی و خاطراتم را به فراموشی باغچه می سپارم ای سیاه مست دیدن. نیازت را با نیازمندی خویش پاسخ می گویم ای بی نیاز سخن و فروپاشی حکومتم را در چشمان تو می بینم. بودن فعل است ولی تو باش اما نه برای من بلکه در کنار من، از سرسپردگی ام سرسری می گذری چون غوغای شکوفه های گیلاس را در من نمی بینی و هستی ام را در زیر پاهایت له می کنی ای پری روی بد. همیشگی بودنت آرزوی من است ای معشوق جاودانی ام
سکوت لزوم گفتن است ای پری وار آیینه مرا در تنهایی خاموش تاریک به دست غم مسپار ، ای خزان ندیده بهار ای آفتاب آسمان برابر صلابتت به خاک افتاده زمزمه کنان در گوش من تکرار می شوی. نه عادت ، عادت شدن تو مرگ صبوری من است. ای به دست نیامده سکوتت را بشکن. هوای حوصله ابری است چتر شادابی بردار تا زیر باران بی حوصلگی من سرما نخوری تهوع بی تو بودن همیشه مرا می آزارد ای شلوغ ترین سکوت صحرای تنهایی من در نگاه تو تکرار می شوم تا جایی که دیگر مرا نمی بینی.
|